| .:(حرف های یه توت کوچولوی سوخته):. |
| سلام چونا هستم این دفعه دیگه لازم دونستم که بیام و به همه بگم که این سرنتیپیتی و دوستجون چه بلایی سر من آوردن
+
تاریخ ساعت نویسنده چونا
|
|
| .:(تیمی):. |
خداااااا جون بزرگیتو شکر،آخه یکیو میبینی میخواد تصادفم کنه یه
BMWمیزنه بهش اونوقت من میخوام سرمام بخورم باید از یه سگ بگیرم، به کی بگم آخه...امروز صبح چونا گفت حساسیت فصلی گرفتم فینگ کردن امونمو بریده هیچی دوگه گرفت تخت خوابید من بیچاره پاشدم تهنایی این جاده ی مضحک هر 3 قدم یه سرعت گیرو ساعت 6.30بعد نیمه شب رفتم به سمت یونی،با دوستجون ملوس عقشم رفتیم سر کلاسمون نشستیم و بعد کلاسم 3ساعت علافی داشتیم تا کلاس بعدیمون، نیم ساعتشو واسه خودمون تو پارکینگ نشستیم در و دیوارو نگریستیم یه خوردم آمار این کلاغای عاشقو که مثه جاسوئیچی(بلا نسبت جا سوئیچی) از همدیگه آویزون میشنو گرفتیم،یه هو دوسجونم گفت: هووووووووو تیم ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی !!!!!!دیدم بله ه ه ه آقای تیمی رو خونواده با اسکرت مخصوص برداشته بودن آورده بودن یونی ما اسم نویسی کنه این حراست دم در یونی به بلندی موهاش گیر داده بودن نزاشتن بره داخل...خلاصه دوستجونم رفت هاپوشو بقل کرد اومد به طرف من،منم اول از دور که دیدمش گفتم به ه ه ه ه ه ه ه دختر عجب تیکه اییه،اومد جلو دیگه یقین حاصل کردم خیلی خوش تیپه،بعد رفتم خیلی باکلاس واستادم جلوش یه خورده با دماغ چرمیش بازی کنم همون اول کاری یه عطسه زد همه آب دهنش،دماغش،چشمش،گوشش،ریخت روی دستم،مانتوم،مقنعه م،گفتم حالا عیب نداره به خوبیای دوستجون میبخشمش نمیگم "ایشه ه ه ه ه ه ه ه ه"،رفتیم باهاش نشستیم تو ماشین دست کشیدم تو موهاش نازش کنم همه ی دستم شد موی سگ گ گ گ گ گ،منم عادت دارم دائم با مقنعه م بازی میکنم همه موهاش رفت قاطی موهای خودم گیر کرد، موهای منم شد سفید خالدار، نصف موهاشم رفت تو دهنم،بقیه ش رفت تو چشمم،یه دونش رفت گیر کرد پشت لنزم...تمام روکش صندلی جلوییامم شده بود موی این پسره مجبور شدم درشون بیارم،ازینور من بیچاره همش احساس میکردم یه دونه از موهای این یارو تو دهنمه ازونور دعوت به خوردن بستنی شدیم،اوهواوهو اوهواوهو(گریه ی سرنتیپیتی ای) حالا همش من میگفتم نمیخورم تو رودربایستی ام گیر کرده بودم نه راه پس داشتم نه راه پیش، دوستجونم اصلا انگار نه انگار که من دارم بال بال میزنم،فقط یه ریز میگفت: نه میخوره، شکلاتی لطفا، من مظلوم معصوم بیگناه هم اگه تحت اون شرایط زهر بوآ میزاشتن جلوم راحتتر از گلوم میرفت پایین تا بستنی...حالا از صبح تو پارکینگم یه مگس همش میومد دوروبرمون ویزویز میچرخید،رفتیم بستنی بخریم ویزویز میچرخید،رفتیم تو این خیابون خیلی خیلی شیکه ی افتخار برو بچ لاهیجان دور بزنیم ویز ویز میچرخید، رفتیم رفت اومدیم اومد، منم حسااااااااااس،دیدم بد سمج شده،تحت یک عملیاتی ضربتی وقتی دیدم میخواد از سمت راستم سبقت بگیره یه لحظه سریع راهنما راست زدم به بهانه ی اینکه میخوام برم تو کوچه سمت راستیه پیچیدم جلوش،بنده ی خدا چنان ترمزی گرفت که تا چندثانیه مات و مبهوت فقط داشت جلوشو نگاه میکرد(یوهاهاهاهاهاهاهاهاها)حالا بگذریم که بعدش آنچنان گازو گرفت که خداییش فکر کردم الان از رومون رد میشه کاغذ میشیم،ولی همین که سوسک شد به تنهایی کلی صفا بود،نه دوستجوونم؟!!ولی دور از شوخی به این نتیجه رسیدم که هیچ خوب نیست آدم خلق خدا رو بیازاره،میگنا چوب خدا صدا نداره درست میگن،خداییش خیلی خیلی دق داره که من الان سرماخوردم دارم تو تب 180درجه میسوزیدم،از کی گرفتم؟؟؟از یه سگ...راستی عکسای تیمی رم چسبوندم اینجا بیاد ببینه روحیه بگیره...
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:(3 هنرمند بزرگ معاصر(2)):. |
سلوووم،امروز میخوام یه راست برم سر اصل مطلب دوگه،صبحی با دوسجونو چونا رفتیم سر کلاسمون نشستیم،بعد کلاس دیدم جای عروسکم خیلی خالیه، از دوستجونم پرسیدم کلید خونه دانشجویی صاحب ماشینو داره بریم آزادش کنیم؟؟؟؟وقتی با جواب مثبت دوسجون مواجه شدم تا ته گازو گرفتمو رفتیم که رفتیم،نزدیکای محل اختفای عروسکم علی رغم میل باطنیم با پیشنهادی از طرف"دقیقا یادم نیست چونا بود یا دوسجون"مواجه شدم که هر کاری کردم نتونستم باهاش مخالفت کنم،"تغییر دکوراسیون منزل در عرض چند ثانیه بدون عوارض جانبی..."،دوباره وسایل کارو برداشتیمو مشتاقانه این پله های آپارتمانرو که دست قلعه رودخانم از پشت بسته بود،پیمودیم. همینکه دوستجونم درو وا کرد منو چونا هر کدوم به سمتی دویدیمو مشغول شدیم،دوستجونم اولاش فقط میخندید ولی همینکه مقداری گرم شد، در کمال ناباوری دیدیم که دیگه اونه که داره نظر میده و ما اجرا میکنیم!!!!،فقط دعا میکنم بچه ی مردم هوا تاریکی در خونشو وا نکنه بره تو وگرنه ماها باید بقیه ی عمرو جوونیمونو تو زندون بگذرونیم....خلاصه کنم، تا درو وا کنه،همون اول بسم الله، جلوی پاش یه جنازه با روکش سفید میبینه که وسیله ی ارتکاب قتل هم روی شیمکمش قرار داده شده،سمت راست روی درب گلاب به روتون و حموم هم اخطاریه ی خطر مرگ، وارد نشوید، چسبونده شده،که در صورتیکه بهش بی توجهی شه یه چتر سیاه گشوده شده پشت در حموم جاسازی کردیم که کاملا فضای راهروی گلاب به روتونو حمومو تاریک و متروک میکنه، فقط متاسفانه این قسمت از پروژه بعلت موجود نبودن ماسک وحشتناکی که باید با یه نخ از سقف راهروی گلاب به روتون و حموم آویزون میشد،نصفه کاره موند که جا داره من از همینجا عذرخواهی خودمو ابراز کنم،باز از در گلاب به روتون هم با کارتهای پاسور به جاده فرعی درست کردیم که به یه شیشه گلاب منتهی میشه و زیرش یه کاغذ گذاشتیم که روش نوشته "به روتون"،بعدشم تمام خوراکیهای بدمزه ی داخل کابینتو خالی کردیم بیرونو یه چندتاشو با گیره ی رخت آویز از پرده ها ی خونه دار زدیم،دو تا مرحوم چراغای ماشین صاحب خونه رو هم روی طاقچه هواییه بالای سکوی اپن آشپزخونه گذاشتیمو با یه لینا لوله اییم خشگلترش کردیم،بعدش تا رفتیم توی اتاقو نگاه من به تخت برخورد کرد به فکر یک انسان خفته بر روش افتادم که با ورود به اتاق بتونه به بیننده یک حس استرس لحظه ای رو منتقل کنه،واسه همینم زودی به کمک چونا فرش کف اتاقرو لوله کردیمو گذاشتیمش روی تخت، روشم پتو کشیدیمو به کمک دوستجونم با یه سویی شرتو یه کلاه، کارو در عرض سه سوت"دینگ،دانگ،دونگ"تمومش کردیم،بعدم یه کمی تزیینات جانبی و خورده کاریم مونده بود که انجام دادیمو دیگه اینقده خسته شده بودیم که هرکدوممون یه طرف افتادیم،بعد اینکه یه خورده خستگی از تنمون بیرون رفت،چونکه قضیه ی عکس نگرفتن از اسپرت کردن ماشینه بدجوری واسمون بغض توی گلو شده بود،یه چند تا عکسم از خلاقیتامون گرفتیم که البته فقط چند تاشو تونستم اینجا بزارم چون تو بقیه ش خودمونم بودیم نمیشد دوگه اصرار نکنین،آخرسرم منو چونا به خاطر فراهم آوردن اسباب سرگرمی امروزمون از دوستجون خوبم تشکر کردیمو اومدیم،همین،همگی خوش باشید، تا بعد...
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:(3 هنرمند بزرگ معاصر):. |
با سلام خدمت دوستان عزیزم،امروز صبح هوا بدجوری گرفته بود،بارون ریز ریزم میبارید،واسه همین حال سرنتیم گرفته بود،صبحم دو تا کلاسو پیچوندم،کلاس بعدازظهریو رفتم دیدم دوستجونمم بی حاله چونام که تابع وابسته ست، ماها حال نداشته باشیم اونم حال نداره،رفتیم سر کلاسمون نشستیم،دیدم به ه ه ه ه ه ه ه له حال استاد ریش پروفسوریم دیگه اونو گذاشتیم سر جاش،بعدش راکتای بدمینتونو به صورت ضربدری"به سبک اتولهای عهد جوادیت"پشت شیشه ی عقب گذاشتیمو عروسک بیچاره ی خشگل منم که الان معلوم نیست در چه حاله رو پشت شیشه ی جلویی چسبوندیم، یه تیکه از پلاستیکای روکش صندلیامو که تو صندوق عقب گذاشته بودمم کندیمو سوئیچ سوژه رو بهش گره زدیمو از آنتنش دار زدیم،،بعدم استخونای دایناسورو گذاشتیم پشت سر خودمون،کنترل گرامافونم تو قلاده ی "دن مارشال" جاسازی کردیم و...فقط من نمیدونم چرا ما هر بار بعد انجام عملیاتامون یادمون میره از آثار هنریمون فیلم بگیریم،این کارا واقعا جزو شاهکارای ذهن بشریت محسوب میشن،خوب چرا فکر میکنین همه باید برنامه نویس شن؟!؟!ما ننوشته٬اجرا میکنیم حالشو میبریم...
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:(متلک ):. |
| سلوووووووم بچه ها،امروز بعد از چند روز که هوا بدجوری سرد شده بود و همه دور و اطراف از جمله همین شهر چای با کلوچه ی یونیمونم برف باریده بود،هوا آفتابی و خشگل شده، اما مطلبی که توجه منو چونا و دوستجونو خیلی به خودش جلب کرد این بود که امروز انگاری همه یه جورایی یه چیزیشون میشد...خوب قحطیه آفتاب قرار بود بشه آیا؟ترسیدین دوباره یه هفته بارون بیاد سوژه ها در دسترس نباشن آیا؟...ای بابا دیگه باشخصیت ترین افراد یونیم که ما اصلا ازشون توقع نداشتیم امروز بله دیگه... بعضی از این خروسای محترم یونی به خیالشون،چونکه منو چونا و دوستجون مرغای چشم چرونی نیستیم،هر جا دنبالمون بیان ما نمیبینیمشون و ضایع نمیشن،چرا؟کوریم آیا؟هر کی نخواد ناجور باشه تعهد داده دوگوش هم باشه آیا؟بزارین همینجا محض اطلاع بعضی ازین خروسای خوش خیال مطلبی رو عرض کنم،اون مرغ از 7عالم آزادی که میبینین از اون سیخهای کباب رو سرتون تا مارک کف کفشتونو دید میزنه آدم بسیار آیکیو پایینیه،که اگه تا صبحم دنبالش راه بیفتین هر چیم دلتون میخواد از متلک های مجاز خوراکی گرفته تا غیر مجاز و این کاغذ کوچولوها و... بارش کنین هیچ چی از خودتونو از اون کم نمیشه تا چند ثانیه بعدشم اگه ازش بپرسن اصلا یادش نمیاد قیافتون چه شکلی بوده...ولی اونی که میبینین داره سنگین تا میکنه یعنی هوش و حواسش سر جاشه، پس اگه حتی یه ریزم واسه خودتون شصخیت قائلین به نظر من باید خیلی محتاطتر رفتار کنین،،منو چونا و دوستجون که واسه سوزوندن طرفم شده به اشیاء اطرافمون خیلی بیشتر از خروسای چشم چرون توجه نشون میدیم ولی تا اسم اصل شناسنامه و حتی لقب های افتخاری همه بر و بچم بلدیم،هر کی یه لیوان آبم از دستش بیفته خبردار میشیم،حالا فکر کنین یکی از همین آدمای تابلو به خیال اینکه ما ها چون پای بی ادبی نباشه رفتارها و حرکات نامشروع نیستیم پس کلا تو باغ هم نیستیمو هیچکسم نمیشناسیم، میاد مثلا تو راه پله یونی یه روم به دیوار شکری میخوره و راشو میگیره میره...
من بعد این همه قرن که از عمرم میگذره خداییش هنوز متوجه نشدم که فلسفه ی این متلک پروندن که قبلنا مختص آقایون بودو الان متاسفانه از خانوما هم سر میزنه،چیه؟خوب اگه حرفی داری حتی اگه اونقدر مغزت کار نمیکنه که دوست داری به طرفت توهینم کنی،برو وایسا جلوش تو چشمش نگاه کن حرفتو بزن پای عواقبشم بمون دیگه.حالا من اصلا روی صحبتم با مرغایی که متلک میپرونن نیستا،اونا دیگه حال و احوالشون خیلی خیلی مشخصه،ولی چه خوبه این خروسا که تو خونوادشون احترام گذاشتن به خانوما رو یاد نگرفتنو با مادر و خواهرشونم لابد مثل شپش تو سرشون رفتار میکنن که طرز برخورد با بقیه خانومارم یاد نگرفتن، بفهمن دختری که داره پا به پاتون و یا شایدم چند قدم جلوتر، تو همه ی عرصه های اجتماعی فعالیت میکنه، دیگه اون دختر نقابپوش عهد قاجار نیست که از چهار تا کلمه حرف نامربوط رنگ به رنگ بشه.من همه ی سعیم اینه که اگه هر چه قدرم بعضی وقتا عصبانی بشم"چونا میدونه چی جوری میشم" فقط ساکت باشمو تا چند ساعت اصلا حرفی نزنم و حرکتی انجام ندم که قطعا هر عملی ازم سربزنه تابع احساساتم میشه نه عقلم،ولی خداییش وقتی میبینم کسی که هیچ شناختی از من نداره فقط محض خنده، دهنشو باز میکنه و یه حرفی که بیشتر برازنده ی خودشه تا من میزنه و بعدشم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده راشو میگیره و میره، اصلا نمیتونم جلو خودمو بگیرم و متاسفانه هر کاری اون لحظه ممکنه ازم سر بزنه که اغلب بعدشم پشیمون میشم،مثلا تو دانشگاه قبلیم که یه ترم مهمونش بودم 4 تا خروسو به خاطر چند تا کلمه ی ناقابل که با هم یه جمله ی بی ادبی رو تشکیل میدادن به کمیته انضباطی کشوندم،بعدش بارها عذاب وجدان گرفتم که ایکاش اون لحظه اون جمله رو نشنیده میگرفتم و بی تفاوت از کنارشون رد میشدم،ولی تا کی باید در برابر هر به اصطلاح آدمی که واسه خودشو اطرافیانش شخصیت قائل نیست سکوت اختیار کرد و به بزرگتر شدن این غده های سرطانی کمک کرد؟من یا هر کی دیگه که داره تو این جامعه زندگی میکنه،ممکنه که با دوستان خیلی صمیمیمون پای ثابت خندیدن باشیم و ازین کار لذت ببریم ولی دلیلی نداره که با دیگرانم شوخی داشته باشیم!!! یادمون بمونه روابط اجتماعی اونقدر حساس و جدیه که فقط یه جمله یا یه رفتار ساده ی بی ارزش٬ میتونه روی هویتمون که تا آخر عمر باید باهاش زندگی کنیم، لکه ی ننگ باقی بزاره...
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:(بدبینی تا کی؟):. |
| با عرض سلام مجدد خدمت همگی دوستان خوبم،میخوام با اجازتون پست امروزو درباره ی خوش بین بودن نسبت به مسائل در حال یا شرف وقوع بنویسم. اول یه سوال بپرسم؟اگر شما یه روزنامه در اختیار داشته باشین و تصمیم به مطالعش بگیرین در ابتدا از مطالعه ی کدوم صفحش شروع میکنین؟...اگر صفحه ی حوادث جزو آخرین صفحات مورد مطالعه ی شما قرار میگیره و یا اصلا تمایلی به خوندنش ندارین توصیه میکنم از خوندن این پست هم صرف نظر کنین چون ماشالله خودتون صاحب نظرین...یه بار از یکی از اقوام که علاقه ی زیادی به دنبال کردن وقایع مندرج در صفحه ی حوادث روزنامه داشت و روزی صدبار صحنه ی قتلو تو ذهنش بازسازی میکرد،درباره ی علت این عملش پرسیدم،در جواب 2ساعت منو نصیحت کرد که توام حتما بخون،خیلی آموزندست،چشم و گوش آدمو باز میکنه،باعث میشه دخترا،پسرا، کمتر گول بخورنو مردم سر معامله بیشتر حواسشون جمع باشه و سوار هر ماشینی نشنو جاهای خلوت تردد نکننو...خلاصه اینقد ادامه داد تا خودشم خندش گرفت،در حقیقت واقعیت امر هم همینقدر خنده داره،حرف من اینه که ماهیت مردم ما متاسفانه داره شبیه موش میشه،ماها عادت کردیم یا شاید هم عادتمون دادن که دائما وحشتزده باشیم،که اگه به یاری خدا از خارج منزل جون سالم به در بردیمو روی مبلمان خونمون مشغول استراحت شدیم،باز هم با خوندن صفحه حوادث و یا مشاهده ی فیلم های جنایی،به خودمون عمق فاجعه و قضیه ی اینکه اون بیرون همه منتظرن تا یه جوری سرمونو زیر آب کننو یادآوری کنیم.یه بار آمار فیلم های جنایی و طنز پخش شده از کانالهای مجاز خوراکی تلویزیون خودمونو گرفتین،ببینین در برابر هر 10تا فیلم جنایی چند تا فیلم کمدی شادی آفرین پخش میشه؟ خونه های ویلایی و آپارتمانها تا طبقه ی دومشون حفاظای آهنی شبیه به نیزه های جنگی دارن(یعنی در حالت همیشه آماده باش)، سر دیوارای حیاطم که شیشه نوشابه میشکنن میریزن،خداییش محل زندگی و امن و آسایش ما با یه زندون شیک و مدرن چه فرقی داره؟ من که هر وقت میخوام وارد خونمون شم کلی حرص میخورم،اول یه در آهنی خیلی بزرگو باید باز کنم بعد یه در دیگه، بعد...،یعنی برقراری امنیت و پیاده سازی قانون٬تو یه شهر فصقلی اینقده سخته؟؟...خداااااااا٬آخه من نه دزدم نه قاتلم نه رباخوارم نه...،خوب زندونیای مجرم باید آفتاب صبحو از پشت میله های حفاظ پنجره شون راه راه ببینن،منه به اصطلاح آزاد که تو اتاق خونه خودم خوابیدمم همینطور؟؟!!
بعنوان یه مثال ملموس تر از قضیه ی بدبینی بزارین پشت صحنه ی همون پیک نیکی که به اتفاق دوستان مشرف شدیم کلیم بهمون خوش گذشتو براتون تعریف کنم،آقا از دوردست ترین نقاط درون و برون مرزی، دایی و خاله و عمو و مادربزرگ و جد مادری زن پسر عمو و...بهمون توپیدن که اگه تو راه یکی اذیت میکرد حواست پرت میشد چپ میکردی چی؟اگه اون بالای کوه یکی مزاحمت ایجاد میکرد چی؟اگه میخواستی از یه نفر که واست مزاحمت ایجاد کرده شکایت کنی پیش کی میرفتی که خودش بدتر نباشه؟اگه به یه بهونه ای میبردنت کلانتری بعد میگفتن خودکشی کردی چی؟...خوب اصلا فرضا که همه ی همه ی این موارد با همدیگه پیش میومد،برای مبارزه با این اتفاقات راه حل اینه که یه زره ی آهنی بپوشیم و خودمونو تو یه اتاق مجهز به سیستم های حفاظتی حبس کنیم؟ هر آدم بالغی دیگه اینقدر درک داره که بفهمه احتیاط در همه ی مراحل زندگی حالا فرق نمیکنه داری تو مهد قانونی مثل ایران زندگی میکنی یا مثلا کشور ناامن و هرکی به هر کی ای مثل کانادا(ممکنه بروبچ بگن چرا فقط میگی کانادا؟نمیدونم،شاید چون دوسش دارم)لازمه،ولی اگه قرار باشه آدم از صبح تا شب دائما در استرس باشه که، کیفشو، پولشو، لوازم خونه شو، ماشینشو، خودشو،روم به دیوار ناموسشو بلند نکننو وقتیم میاد خونه در خونشو از پشت با 60 تا قفل و زنجیر ببنده بدبین بودن نسبت به اتفاقاتی که هنوز رخ ندادن نه تنها ما رو از نتیجه ی بدشون دور نگه نمیداره بلکه تمام زندگیمونو حوادث تلخ و ناگوار که ناشی از ترس مواجه شدن باهاشونه،در بر میگیره.امتحانش که ضرری نداره،یه روزی که از ته دل نسبت به زندگی حس خوبی داشتینو به خودتونو اطرافیانتونم حسابی خوش گذروندین رو به خاطر بیارین،قطعا اتفاقات و خبرهای خوش، سلسله وار تا پایان اون روز بهتون هجوم آورده بودن،ولی در عوض یه روز کسالت بار رو که در مواجه شدن با اولین مشکل خودتونو کاملا باختینم به خاطر بیارین،قطعا اون اتفاق ناگوار تنها مشکلی نبوده که تا پایان اون روز باهاش روبرو شده بودین. نظر شخصی من اینه که وقتی میخوام از خونه بیرون برم و پامو به محیط خارج که میتونه زمینه ساز ناگوارترین مشکلات یا شیرین ترین حوادث زندگیم باشه،بزارم،با علم به اینکه هیچ ریسک و عمل غیر معقولی رو انجام نمیدم،یه بسم الله میگمو روزمو به خدا میسپرم. کاش میشد همگی مون، رها از ترس دزدها و قاتل ها و حسودها و چشم شورها و حواس پرت ها و بوالهوس ها و...،روی زمین خدا راه بریمو راه بریمو نفس عمیق بکشیم
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:(آرزوهای بزرگ):. |
| سلام،میخوام این پستو تقدیم کنم به همه ی آدمایی که مدتهاست کلی آرزوهای کوچیک و بزرگ تو سرشونه و فکر میکنن در مقایسه با اونایی که آرزوهاشونو بصورت محقق شده در زندگیشون دارن، اصلا خوشبخت نیستن.در ابتدا با اجازه ی بزرگترا میخواستم ازتون دعوت کنم تلقی ای که از یک آدم خوشبخت در ذهنتون دارینو طی چند لحظه مجسم کنین...حالا سوال من از شما اینه، اگر قرار باشه یه روزی اون آدمی که به نظر فعلی شما خوشبخته٬خود شما باشین،آیا اطمینان دارین که دیگه همه چی حله و برای همیشه احساس خوشبختی میکنین؟؟؟؟ با عنوان کردن یه مثال خیلی کوچیک برای تسهیل پاسخ دادنتون از دوران کودکی خودم شروع میکنم، وقتی که یه اژدهای خیلی کوچیک بودم برای بدست آوردن اسباب بازی مورد علاقه م آسمونو به زمین میدوختم و تمام اوقاتم صرف تجسم تصرف کردنش میشد، ولی طبیعتا هر چه که زودتر بدستش می آوردم زودتر هم ارزششو واسم از دست میداد و بعد از اندک مدتی هم اونقدر بی ارزش میشد که تحت کالبدشکافی گسترده قرار میگرفت و هر قسمتش یه گوشه از اتاقم میفتاد و به محض دیدن یه اسباب بازی خشگل دیگه پشت ویترین مغازه روز از نو و روزی از نو.البته این مسئله برای تمام آدمای دارای روحیات نرمال،یک حقیقت انکارناپذیره و با اشکال و سطوح متفاوتی در همه ی سنین دیده میشه و فقط منحصر به کودکی سرنتیپیتی نمیشه.قضیه سر اینه که انسان بطور فطری مرز مشخصی برای آرزوهاش نداره،و البته هدف من اصلا محکوم کردن این خصلت بشری نیست و بالعکس میخوام از بعضی تاثیرات مفیدش بر روی زندگی، حمایت کنم.آرزوهای ما اگه شکل حسرت و حسادت به خودشون نگیرن و باعث نشن برای رسیدن بهشون حق دیگران رو ضایع کنیم تکرار کاملا مشابه زندگی روزمره و انجام اعمالی از قبیل سیر کردن شکم و گلاب به روتونا و پیروی از امیال غریزی،میون انسانها و حیوانات مشترکه و اون چیزی که ما رو بعنوان اشرف مخلوقات متمایز میسازه٬هدفمند بودن و تلاش برای سپری کردن هرچه بهتر زندگی و داشتن فردایی متفاوت با امروزمونه. اگر شبی احساس کردیم کوله بار آرزوهامون کاملا خالی شده و دیگه هیچ انگیزه ای برای تلاش صبح فردامون نداریم باید احساس خطر کنیم و به اطرافیانمونم بسپریم که خیلی مراقبمون باشن چه خوبه که همگی اینو بدونیم،آرزویی که خیلی زود برآورده بشه از اولشم آرزو کردنش اشتباه بوده چون بدون آرزو کردنو فقط با یه اراده ی خیلی کوچیک هم بدست می اومده و یقینا خیلی زودم به باقی اتفاقات زندگی پیوند میخوره و به یه عادت روزمره و کسالت بار تبدیل میشه. من از همینجا به همه ی آرزوهای بزرگم سلام میفرستم و ازشون میخوام وقتی بدستم برسن که قدرشونو بدونم و خودشون زمینه ی آرزوهای جدیدمو که مثلا سالم موندنشون در مورد اشیاء میتونه یکیش باشه رو فراهم کنن،و اگه قرار نیست تا ابد واسم عزیز بمونن، پس چه بهتر که تا ابد همون آرزوی بزرگ دستنیافتنی باقی بمونن و رشته ی پیوندمو با زندگی حفظ کنن...
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:(چونا و کفشهای سیندرلا):. |
| سلام،با اینکه امروز اصلا پستم نمیاد اما چونکه میدونم چونا چقدر داره واسه خوندن این پست لحظه شماری میکنه،مینویسمش.دیروز صبح به پیشنهاد کودک درونم جامه ی عمل پوشوندمو دست چونا و دوستجونمو گرفتم و 3تایی رفتیم این روستاهه که میراث فرهنگی درستش کرده،حدودا 5 کیلومتر با رشت فاصله داره،ای، خودش همچین صفایی نداشت،البته واسه ساکنین خارج از گیلان که برای بازدید میان باید جای جالبی باشه اما واسه ما که خودمون تازه یه مدت کمیه ازون خونه گلیا و شلیته پوشی،ویلا و آپارتمان نشین شدیمو یه رنگ و رویی به خودمون دادیمو دیگه لباس غیر محلی میپوشیم نه تنها جالب نیست بلکه به قول این چونا ناراحتمونم میکنه و مارو به یاد سختیهایی که تو زنگیمون کشیدیم میندازه(آب از چاه آوردنو به مرغا دونه دادنو و تو تنور نون پختنو این حرفا)،ولی ازونجایی که ما 3 تا رو اگه تو بیابونم رها کنن بلدیم چیجوری به خودمون خوش بگذرونیم،جای همگی خالی دیگه به خودمون رحم نکردیم،سن و سال و شصخیتهای ارزنده ی جامعه ی مهندسی بودنو گذاشتیم کنارو درجه ی کودک درونی رو تا مرز انفجار 360 چرخوندیم،توی محوطه ی روستا آهنگای محلی البته بیشتر از کارای استاد پوررضا پخش میشد،آهنگای ایشونم که بر و بچ گیلانی میدونن چه جوری آدمو قلقلک میده،وقتی پخش میشه دیگه نمیشه یه جا درست و حسابی وایساد،خلاصه ما هم همش دنبال فرصت طلایی میگشتیم دور و برمون خلوت شه کسیم نگامون نکنه(دس..دس..دس..صدای دستا شله...)،این خانوم محلیام هرجا یه گودال پیدا کرده بودن نشسته بودن آرد گلوله میکردن میچسبوندن تهش میاوردن بیرون به اسم نون محلی میفروختن،این تهرونیااااااااام ذوق میکردن( واااااااااااای خدا جووووووووون چه باااااااامزه نووووونه!!!!)،بعدشم دیدیم یه جا از یه درخت منوی غذا رو دار زدن،ناخواسته کودک درون من گشنش شد،کودک درون چونا گشنش شد،کودک درون دوستجون گشنش شد،دیدیم نمیشه مقاومت کنیم یه غذای محلی از رو منو انتخاب کردیمو رفتیم روی یکی ازین کنده های درخت که شکل میز درش آورده بودن نشستیم،حالا میز و صندلیا رو روی سرازیری کاشته بودن، منم روبروی چونا و دوستجون پشت به سرازیری نشسته بودم،دو تا کفشامو محکم چسبونده بودم به علفا که از پشت نیفتم،حالا من داشتم اونهمه مشقتو تحمل میکردم،صدامم در نمیومد،این دوستجون خوشی زده بود زیر دلش میگفت"اگه قاشقاش تمیز نباشه چی!!؟؟!!اگه غذاش تمیز نباشه چی!!؟؟اگه غذا رو بخوریم بمیریم چی!!؟؟"،خلاصه غذارو آوردن دوستجونم مثه ما و حتی مشتاق تر نوش جان کرد و خدا رو شکر تا الانم که در خدمتتونیم زنده ایم.بعد ناهار دیدیم خوش گذشته اما کودکای درونمون هنوز به حد کفایت تخلیه انرژی نشدن،به پیشنهاد منو موافقت چونا و دوستجون در ادامه رفتیم فومن کلوچه سنتی بخریم،تو راهم ناگفته نمونه که دیگه از هیچ گونه حرکت موزونی کم نزاشتیم،حالا من میگم مثلا پشت فرمونم میشه حتی حرکت موزون لزگی انجام داد ممکنه خیلیا باورشون نشه!...خلاصه خریدمونم تموم شد از دهن دوستجون فقط یک کلمه خاج شد که گفت:"قلعه رودخان"،خوب منم حسااااااس،هر جا دیدم تابلو زده قلعه رودخان دنبالشو گرفتمو رفتیم،جادم خداییش خیلی شلوغ بود اما با این جریمه های نافرم همه حتی آبجی سرنتیتون مثل بچه های خیلی خوب لاین راست آروم آروم میروندیم،فقط یه جا اومدم رو خط ممتد سبقت بگیرم با سرعت نور در خلاء رفتم که ماشین جلوییا نرسن،اولین ماشینی که از جلو اومد الگانس راهنمایی رانندگی درومد،البته چون لاین مخالف بود کاری از دستش ساخته نبود ولی یه کم خیلی ترسیدم، بعدش که رسیدیم قلعه رودخان تازه فهمیدم شلوغی که میگن یعنی چی،فکر کنم همه ی مردم ایران قرار گذاشته بودن اون ساعت در اون مکان همدیگرو ببینن،حالا قسمت مهم قضیه اینه که ما از قبل تمهیدات لازم رو برای یه پله نوردی اساسی نه از نظر ظاهری و نه از نظر جسمانی فراهم نکرده بودیم،مثلا اگه کسی فکر میکنه بعد ناهار میشه از اونهمه پله به راحتی رسید بالا سخت در اشتباهه،تازه مهمترین مانع ما برای صعود هم کفشهای پاشنه تق تقی چونا بود،آخه من میگم این بچه بصورت ژنتیکی ساز مخالف میزنه این دوستجون میگه نه" زشته"،خوب این بچه عروسیام که میریم کتونی پاش میکنه ولی یه روز که داریم میریم پیکنیک که کوه هم یه قسمتش از آب درومد کفش پاشنه دار پاش کرده، که همه بگن به به چه خانوم بزرگی!!!!هنوز چند تا پله صعود نکرده بودیم که قرقرای روان آزار چونا کوچولو اوج گرفت،چند تا دونه دیگه پله بالا رفتیم از منو دوستجون آویزون شد،خداییش اینقده آستین مانتوی منو کشیده که دو تا دست دیگم الان توش جا میشه،همش میگفتم خوب تو که میخوای آویزون شی لا اقل دستمو بگیر بازم آستین منو میکشید...حالا ما از اینایی که داشتن از بالا میومدن پایین میپرسیدیم هنوز خیلی راه مونده؟؟میگفتن آرررررره هنوز تازه اول راهین بعد تا میومدیم سوال دیگه ای بپرسیم عین جت میرفتن پایین و غیب میشدن،خلاصه تازه گرم شده بودیم که چونا پاشو محکم کوبوند به زمینو دیگه خیلی جدیو مصمم گفت من یه پله م دیگه بالاتر نمیایم،ما هم وقتی دیدیم قضیه جدیه و دیگه به هیچ وجه نمیتونیم با کتک و زور و هول دادنو این حرفا بالا ببریمش دست از پا درازتر برگشتیم به طرف پایین،حالا وقتی اونایی که داشتن از پایین میرفتن بالا ازمون میپرسیدن هنوز خیلی راه مونده؟ما هم مثل اونایی که موقع بالا رفتن ازشون پرسیده بودیم جواب میدادیم آره خیلیییییییی،هنوز اول راهین،بعد که میپرسیدن حالا اون بالا قشنگه؟من میگفتم آره خیلی قشنگه ارزش بالا رفتنو داره،برین برین،بعدشم دیگه نگاهشون نمیکردیمو زود ازشون دور میشدیم که سوال دیگه ای راجع به بالای کوه نپرسن،خوب ما بلد نبودیم ضایع میشدیم، اهل کم آوردنم که نبودیم،این کلاغهای عاشقم که واسه ماه عسل و چه میدونم ازین چیزا اومده بودن، تا چشمشون به دوستجونم میفتاد نمیدونم چرا یاد دوربینشون میفتادن،از دوسجونم میخواستن ازشون عکس بگیره،که البته دوستجونم خیلی باشصخیت و محترمانه میپذیرفتن،خلاصه این شرح ماوقع دیروز بود،دوباره میگم جای همه گی خالی، خیلی خیلی بهمون خوش گذشت،خدا رم به خاطر داشتن چنین دوستان خوبی شاکرم،چون خیلی کم پیش میاد چند تا مرغ مجرد بخوان تنهایی برن تفریح حالا چه داخل شهری وچه خارج شهری و به خوبی و خوشی و بدون دردسرم بگذره و برگردن خونه هاشون،اما ماشالله این دو تا عشق من اینقده گلن که هیچ دردسری جرات نمیکنه که اوقات شیرین ما رو به کاممون تلخ کنه...
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:(نسل امروز!نسل فردا!!):. |
| سلام بر دوستان خوبم،از بس که رفتیم هر جا واسه مهمونی آجیل و شیرینی یه شکل بهمون تعارف زدن و به زور با چماق واستادن بالا سرمون تا بخوریمشون من یکی از عیددیدنی رفتن امروز به بهانه ی نامیزون بودن وضع مزاجی انصراف دادم و نشستن خونه جا تونم خالی اول آب تنگ این بیچاره ماهی قرمزارو که عمرشون مثه بعضی ازین وبلاگنویسای جوون ما خیلیییی به دنیا نیست و بهتره تا زنده هستن یه حالی بهشون بدیم تا وقتی مردن دلمون واسشون نسوزرو با اجازتون عوض کردم،بعدشم این سرکه ی سفره 7 سینو ریختم دور که بوی مطبوعش زندگانی داخل منزلو واسم غیرممکن کرده بود،بعدشم یه آهنگ مجاز خوراکی گذاشتمو اومدم نشستم پا سیستم که دلم واسه همگی بر و بچ یه ریزه شده،این چونام که معلوم نیست اصلا کجا هست،یه روز در میون یه پیامکی میزنه سربه سرم میزاره یه خورده حرفم من مظلوم بیچاره بارش میکنم بعد تا میام بپرسم کجایی یه هو غیب میشه،ما هم که خونوادگی چون یه علی کنکوری تو خونه داریم گفتیم از شهر نزنیم بیرون که این طفلی بتونه به درس و مشقش برسه غافل ازینکه نه تنها کنکوریمون با این همه قوافل شکست خورده ی در انتظار ترکیدن توپ تحویل سال نتونست درس بخونه، بلکه الان یه جورایی همه گیمون به خاطر این دید و بازدیدای مکرر نیاز به مراکز درمانی مشاوره پیدا کردیم،آخه یکی به من بگه این پدرای مو سیخ سیخی و مادرای کتونی پوش(منظورم نسل خودمونه) امروزی چرا از نه گفتن به یه فصقلی بچه شون اینقده میترسن؟خوب حدالقل اگه تو خونه ی خودت دستور آزادباش صادر میکنی،خونه ی مردم که میری به این آینده ساز کشور گل و بلبل ما آموزش بده هر کاری که هوس میکنه رو واسه خودش انجام نده،مثلا بچه هه با کت و شلوارو کراوات، خیلی اتوکشیده و تر و تمیز پاشده اومده خونه ی ما عید دیدنی اولا که تا پاشو گذاشت از در اومد تو داد زد عمووووووووووو عیدی منو نمیدی؟؟؟؟توجه کنین منظور من یه بچه ی 2 ساله که خوب و بد رو از همدیگه تشخیص نمیده نیستا، منظور من دقیقا یه بچه ی 8 ساله با عقل و شعور کامله،ما که به قول این بزرگترای گل خودمون نسل عجیب غریبیمو تاریخ ایران مثل مارو به خودش ندیده اگه یه همچین رفتاری ازمون سر میزد،اگه کتک نمیخوردیم حدالقلش این بود که یه اخمی از طرف پدرو مادرمون بهمون میشد که حساب کار دستمون بیاد، حالا بابا و ننه ی این کوچولو نه تنها کلی به حرفش خندیدن بلکه به حمایت از بچه شون گفتن ببخشید دیگه بچه مون یه خورده "عجوووووووووووووووله!!!!!!!"(واااای خدای من)،بعدشم تازه تو یه مهمونی رسمی عید دیدنی فکر کنین یه بچه پاشه وسط حرف یه عالمه بزرگتر با صدای بلند و لحنی شبیه به دعوا داشتن بگه ماما من گلاب به روتون...(مترادفش میشه دست به آب) دارم!!!!!!بعد مامانشم خیلی خندان و با سرعتی معادل سرعت نور در خلاء دست بچه هرو بگیره و با صدای بلندم بگه" بدو عزیییییییییییییییییییییزم نریزه وسط اتاق ناراحت شن"!!!!، الان من دقیقا میدونم کسایی که این پستو بخوننو در خونواده یا میون دوستان و آشنایانشون بچه های نسل جوجه مونو از نزدیک ندیده باشن فکر میکنن پدر و مادرای این بچه هایی که عرض کردم، باید از خونواده های سطح پایین یا حدالقل، متوسط اجتماع باشن که نتونستن الگوهای صحیح تربیتی رو به خوبی به فرزندانشون آموزش بدن،ولی با عرض تاسف باید بگم پدر و مادران بسیار جوان بچه هایی که خدمتتون معرفی کردم، هم خودشون و هم خونواده هاشون از بالاترین درجه های علمی و فرهنگی جامعه مون برخوردارن و این رو هم اضافه میکنم که امروزه در همین میهمانیهای دید و بازدید عید اگر میزبان یا میهمان یکی از روستانشینان و یا خونواده های کمی دورتر از تمدن و فرهنگ شهری باشیم،بصورت کاملا محسوس در خواهیم یافت که هنوز هم فرزندان این اقشار جامعه بی اجازه ی بزرگترانشون دست به وسایل پذیرایی میزبان نمیزنن،وسط صحبت بزرگترهاشون پارازیت نمیندازن،به اتاق ها و کمدها و قفسه های خانه ی میزبانشون سرک نمیکشن،بی اجازه وسایل منزل میزبان را وارسی نمیکنن که بعضا منجر به آسیب رسیدن به اموال شخصی اونها بشه و...!!!چرا؟چه فرقی بین الگوهای تربیتی یک پدر و مادر شهری و یک زوج جوان روستایی میتونه وجود داشته باشه که تا این حد فرزندان این دو قشر از لحاظ تربیتی و رفتاری با همدیگه متفاوت میشن؟،دوستان خوب من،بیاین بعنوان نمایندگان نسلی که عنوان لجام گسیخته ی فرهنگی و پدیده های عجیب و غریب حاصل از کشتی به گل نشسته ی فرزندسالاری رو به دوش میکشیم ٬از خودمون بپرسیم،در معرفی نسل بعدیمون به تاریخ،( که بنا بر هزارو یک دلیل که خود نوشتن پستی جداگانه رو میطلبه، به مراتب فقر فرهنگی بیشتری رو در مقایسه با ما متحمل میشن)،دیگه چه لقب و یا عذر و بهانه ی تازه ای برای بیان شرح حالشون میتونیم به کار ببریم؟؟؟؟به نظر من چه خوبه که از همین حالا با افزودن سطح بینشمون یاد بگیریم تربیت نسلی که قراره دنباله رو خط کج زندگی ما باشن دیگه کیف و کفش ولباس و مدل مو نیست که از روی فیلمها و برنامه های تلویزیونی خارج از آب و خاک کشورمون،مطابق مد روز و سلیقه شخصیمون الگوبرداریشون کنیم،چرا که ما همون ملتی هستیم که فرهنگ ها و الگوهای فکری و رفتاریمون با فرهنگهای رایج مردمان کشوهایی که جهت الگوبرداری مورد تاییدمون هستن فرقهای بنیادی و زیادی دارن،بعنوان مثال،ما بر خلاف طرز فکر متداول در اون کشوها، از رها شدن در خانه های سالمندان در دوران پیری توسط فرزندانمون بیم داریم و به نوعی بی مهری و ناسپاسی از جانب اونها تلقیش میکنیم،پس بیایید اشتباه غیر عمد پدران و مادرانمون رو برای دومین بار به تاریخ کشورمون تحمیل نکنیم،و برای داشتن حدالقل سرپناهی همچون خانه های سالمندان امروزی در دوران کهولت سنی،و رها نشدن در کوچه و خیابان به دست فرزندانمون،در زمان فراهم آوردن مقدمات ازدواج به جای خیال پردازی و قرار دادن خود در نقش مشهورترین بازیگران فیلمهای هالیوودی و یا بالیوودی، اندکی هم به این بایندیشیم که در صورت حضور یک فرزند در کانون خانوادگیمان آیا آنقدر به تکامل شخصیتی رسیده ایم که قادر باشیم از او یک موجود دو پا با خصوصیات انسانی بسازیم؟؟؟؟
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:(نوروز 88):. |
دوستان خوبم،دانشجویان و اساتید گل یونی لاهیجان،مردم صاحب نام و صاحب فرهنگ ایران پهناور،نوروز باستانی رو خدمت همگیتون تبریک میگم و از صمیم قلب محقق شدن دست نیافتنی ترین آرزوهایتان را در سال جدید از درگاه یکتای بی همتا آرزومندم. به امید پیش رو داشتن سالی که به مال دنیا، رفاقت را،به دل، عقل را،به افزون طلبی، راستی را و به هوس،خدا را نفروشیم...
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:(فرهنگی...):. |
| سلوووووم روز پیش یه مطلبی تو یه روزنامه خوندم راجع به اینکه قراره تو دانشگاه صنعتی شریف ازون طرحهای فرهنگسازی همیشه پیروز حجاب پیاده بشه،آقااااااا بیخیال، جون آبجی سرنتیتون کوتاه بیاین، اون بنده های خدا اگه دلشون به 4 سیخ مو
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:(علمی...):. |
| سلام،ازونجایی که من بسیار بسیار اژدهای حرف گوشکنی هستم،به پیشنهاد یکی از منتقدین جامعه ی مهندسین جامه ی عمل پوشوندمو تو این پست قصد دارم مطلبو از حالت گزارشی خارج کنم وکلا ازین به بعد به موضوعات متنوع علمی،فرهنگی،سیاسی نه سیاسی نه نه نه نه جون آبجیتون بیخیال اینیکی شین،اقتصادی،اجتماعی،ادبی،بپردازم،همه چیم که عوض کردم،فقط مونده آهنگ بندریه که قولشو داده بودم(همکلاسی حالا وکییییییلم؟؟؟)خوب بریم سر اولین موضوع متنوعی که برای این پست انتخابش کردم، یعنی موضوع علمی : یه اصطلاح علمی ای در علم کامپیوتر هست که 10 سال پیش تو یکی ازین واحدای علمی تخصصیمون،از این ریش پروفسوریه(ع)
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:(خوب عید داره میاد دوگه...):. |
| سلووووووم بر و بچ گل،چند روز بود کودک درونم هی بالا پایین میپرید
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:(خدا بده شانس...):. |
سلام،امروز صبح منو چونا و دوستجوت 3تایی پا شدیم دفترا و خودکار جدیدامونم برداشتیم رفتیم یونی که یه کلاس مشترکو با هم بشینیم. دوستجونم تا یونی تو جاده همسفر ما بودنو از مصاحبتشون کسب فیض نمودیم.ولی چونکه روز وفات بود منو چونا نتونستیم یه خورده تو راه واسش حرکات موزون بیایم بچه سر حال بیاد .خلاصه وقتیم کلاسمون تموم شد در طی یک عملیات کاملا سری متوجه شدیم دوستجون تو کیفش بیسکوییتو کیک داره واسه همینم ازش دعوت کردیم که با هم چند دقیقه ای بریم توی سلف بشینیم،هیچیم نخوریم!!!وقتی داشتیم آخرین تکه های کیک و بیسکووییت دوستجونو تموم میکردیم منو چونا پی به وجود یک شی ء ارزشمند توی جامدادی دوستجون بردیم...یه مدادنوکی 10.000تومنی!!
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:(حرف های چونا.....):. |
| سلام چونا هستم این اولین پستی هست که به خاطر اصرار بیش از حد دوستان می خوام افتخار بدم و چند کلمه ای بنویسم در اینجا قبل از هر چیز وظیفه ی خودم می دونم که از استادای خوب دانشگامون واقعا تشکر کنم به خاطر این که با نمرات خوبشون همه ی مارو غافل گیر کردن مخصوصا یه استاد که اگه من خودم ورقه ی خودمو تصحیح می کردم شاید میفتادم حالا چه برسه به اینکه 16.5 بشم. حالا که به خوبی و خوشی تموم واحدا پاس شد می خوام چند تا از شاهکارای جزوه نویسی رو که توسط من و سرنتیپیتی آزمایش شده و جواب داده براتون رو کنم. با این ترفندای توپ بود که من و سرنتیپیتی از گرداب مشروطیت جوون سالم به در بردیم حالا شاید بعضی ها باورشون نشه حتی خود سرنتیپیتی بزارین از اول براتون تعریف کنم : هفته ی اول این ترم که اومدیم دانشگاه : هر کدوم از ما یه دفترخوشگل به چه بزرگی دستمون بود و یه جامدادی پر خودکارای رنگارنگ توی کیفامون هممون مستعد و مصمم تازه متاهل جون سر کلاسا میرفت در فاصله ی 1 کیلومتری ما می نشست مبادا ما حواسشو پرت کنیم و یه وقت نتونه از همه رنگای خودکارایی که توی دستشه واسه جزوه نویسی استفاده کنه. ما هم که از دور نگاش می کردیم سرگیجه میگرفتیم از بس هی خودکاراشو این دست اون دست می کرد من وسرنتیپیتی هم در گوشه ای از کلاس کنار دوستجون می نشستیم اوون اولای ترم واسه آبروداری جلوی دوستجون چند صفحه ای جزوه می نوشتیم آخه دوستجون طوری جزوه می نویسه که اگه خود استاد ببینه باورش نمیشه که این چیزا رو درس داده اما کمی بعد تر .............. چند هفته بعد......... همچنان متاهل در فاصله ی 1 کیلومتری مشغول نوشتن جزوه بود اما دیگه فقط با یه خودکار شایدم 2 تا من وسرنتیپیتی هم سخت مشغول نقاشی کشیدن بودیم آخه داشتیم زندگی متاهل رو از طفولیت تا به الان و آینده به تصویر میکشیدیم البته فکر نکنید که من و سرنتی اصلا جزوه نمی نوشتیما نه...... تنها کلاسی که سرنتی زحمت می کشید و جزوه می نوشت کلاس اندیشه بود که از اونجایی که کلاس اندیشه 7.5 صبح بود یا ما به دلیل خواب آلودگی اصلا نمی رفتیم یا اگه میرفتیم من سر کلاس میخوابیدم کمی بعد تر..........نزدیک اواخر ترم : کم کم متاهل مفقود شد و دیگه اثری از خودکارای رنگی و جزوه های تمیز نبود غیبت پشت غیبت.............. من وسرنتی هم که تازه فهمیده بودیم اصلا جزوه نداریم خلاصه این شد که الان ما به عنوان دانشجویان ممتاز دانشگاه لاهیجان میتونیم تجربیاتمونو در اختیارتون بزاریم. اگه هر گونه سوالی در مورد ترفند های مختلف جزوه نویسی یا جزوه برداری یا شایدم جزوه دزدی که الان پدیده ی شایع دانشگامونه داشتین آماده پاسخگویی به شما دوستان عزیز هستیم
+
تاریخ ساعت نویسنده چونا
|
|
| .:(آخر شاهنامه خوش است...):. |
| سلاااااااام بچه های گل
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:(اگه طاقتتونو از دست دادینو...):. |
سلااااااام،امیدوارم استادای یونی لاهیجان به خاطر شیطونیهای بی رویه این ترمشون هیچ کدوم از برو بچ مارو اونقد داغون نکرده باشن که حوصله خوندن پستهای قشنگ و آموزنده ی منو نداشته باشن.خوب شما بچه های گل باید حواستون باشه که با غصه خوردنو دست به اعمال عجیبو غریب زدن چیزی درست نمیشه هیچ، بدترم میشه.ولی حالا اگه احیانا دیگه طاقتتونو از دست دادینو احساس میکنین که دیگه تحمل دیدن اسمتونو رو برد باکلاس یونیمون ندارین و میخواین استغفرالله مثه قضیه همین تابستون گذشته.....، تو رو خدا قبلش حدالقل بیاین همینجا تو این وب که دربست متعلق به خودتونه مفصلن دلایلشو بنویسین، امضا کنین، که بعدا پشت سرتون حرفای بی ادبی
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:(قر قاطی):. |
| با عرض سلام مجدد خدمت شما شخصیتهای محترم و برجسته ی فیلمهای سینمایی، تلویزیونی و مخصوصا کارتونی...یه کمی پیش بهم پیشنهاد شد برم در خوردن یک بسته ی بزرگ چیپس مشارکت کنم بعد کلی مبارزه با نفسم گفتم نرمو جاش بیام یه پستی بنویسم خیلیم بهتره آخه جدیدا یه کارگردانه به منو چونا پیشنهاد بازی توی پت و مت4 رو داده من یه خورده باید وزن و قد کم کنم تا به چونا برسم، اون که فقط بلده با فوتوشاپ همه چیو بزرگو کوچیک کنه حالابهش سپردم یه خورده بیشتر بخوره یه کمم بارفیکس بزنه
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:(حرف اول):. |
| با عرض سلام.خیلی چیزا واسه نوشتن دارم دوست دارم همشونو یه جا بنویسم اما میترسم بعدا خودمم حوصلم نگیره بخونمشون چه برسه به اون توت کوچولو که جزوه هاشم ۶خط در میون میخونه من نمیدونم این بنده خدا استادا چیجوری پاسش میکنن٬که احتمالا با اسم مستعار چونا خودشم بعدا پست مینویسه یا اون متاهل چاقالو که به ما میگه مجردای علاف یا اون دوستجوون عشق خودم که یک به معنای واقعی بچه مثبت و شاگرد اول یونیه که دیگه اصلا وقت خوندن ندارن.راستی نه اینکه اسمای واقعیمونو نمینویسیم میترسیما
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:(میخوام برم گلاب به روتون...):. |
سلام،من بازم تشریف آوردم،به افتخارم کف مرتب ،حالا نمیدونم چی باعث شده که این اتفاق افتاده چون مادربزرگم تعریف میکنه میگه اون زمانا ما آخر هفته ها حوصلمون سر میرفت پا میشدیم دست بچه ها رو میگرفتیم میرفتیم آمریکا...سرتونو درد نیارم بعد کلی ازین بپرس ازون بپرس چون به هر طریقی که شده میخواستیم واسه ترکوندن سدهای دستیابی به علم و دانش بزنیم اونور 3 تا آدم حسابی از میون رفقامون واسه مشورت انتخاب کردیم.اولیش یه آدم خواهر و مادر داری بود که برگشت گفت تنها راهش اینه که ازونور یه آمریکایی پاشه بیاد اینور با همدیگه نامزد شین بعد بعنوان نامزدش میتونی راحت بری اقامت بگیری آقا اینو نشنیدم؟یه هو دمای بدنم زد بالا،رگهای گردنم پف کرد،خون جلو چشمامو گرفت،مژه های پلک بالامو گذاشتم رو مژه های پلک پایینم،فردین و ناصر و بیک ایمان وردی رم صدا زدم،مبحثی رو بهش تدریس کردم که دیگه تا عمر داره هیچکسی رو ازین نصیحتا نکنه
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:(برتری های دانشگاه ما...):. |
دوباره سلام٬فکر نکنین به قول اون متاهله علافما نه همینجوری ازینورا رد میشدم گفتم یه پستیم بنویسم.امروز خوابیده بودم داشتم تو خواب واسه خودم فکر میکردم که همین روزا دفترچه های انتخاب واحد دانشگاه آزاد این علی کنکوریا رو میدن.من بعنوان یک پیشکسوت عرصه ی علم و دانش میخوام اندکی اندرزشون کنم ولی یه وقت واستون سوء تفاهم نشه ها من شمارو اندرز کردم ولی این اتفاقا هیچوقت واسه خودم نیفتاده٬من کاملا حق انتخاب داشتم و اون زمانا یادمه هم نرم افزار امیرکبیر قبول شده بودم هم نرم افزار آزاد لاهیجان٬اما چون از همون دوران طفولیت به رشته ی نرم افزار علاقه ی ویژه ای داشتم نرم افزار لاهیجان رو انتخاب کردم.و الانم بعد گذشت این همه سال از انتخابم کاملا راضیم چون دانشگاه ما نسبت به دانشگاههای دیگه یه سری برتری هایی داره که الان به بعضیاشون اشاره میکنم: برتری اول دانشگاه ما نسبت به دانشگاههای دیگه اینه که از همون دم در که میخوای وارد دانشگاه شی واست حق انتخاب قائل میشن.یعنی هم میتونی از ورودی سمت راست بری تو دانشگاه هم از ورودی سمت چپ٬البته بعضی ازین بچه خنگامون میگن ورودی سمت راست واسه مرغاست ورودی سمت چپ واسه خروسا٬ولی حرف بیخود میزنن چون منو دوستام هر وقت عشقمون باشه از راستی میریم نخواستیم از چپی میریم هیچکیم هیچی نمیگه... دومین برتری دانشگاه ما اینه که خیلی واسه دانشجو احترام قائل میشن٬مثلا از همون ورودی سمت راستیه دانشگاه تا میای تو چهار تا خانوم زیبا سومین برتری دانشگاهمون اینه که آزادی تو یونی ما به وفور موجود است چهارمین و بارزترین برتری دانشگاه ما اینه که تو یونی ما غلط خوردن مثل این هتلهای 5 ستاره سرو سرویسه پنجمین برتری دانشگاه ما اینه که بازم ما اون زمانا وقتی میخواستیم کنکور بدیم فرق مثلا ادبیات و با فیزیک میدونستیم که در این دانشگاه سقوط کردیم ولی الان عزیزان من اگر قصد دارید دانشگاه مارو جزو انتخاب های اصلی یا فرعیتون قرار بدین فقط کافیه زحمت بکشینو فرم انتخاب رشته رو پر کنین الانم که از وقتی انتخاب رشتتون سزارین شده(اینترنتی)مثه آب خوردنه ما بدبختا سنتی انتخاب میکردیم تا هفت جدمونو به چشم میدیدیم.وصبح روز کنکورتونم اگه ازون طرفا رد میشدین برین چند لحظه روی صندلیتون بشینین،همین،حتی اگه ندونین که مثلا انیشتین شاعر بوده دیگه الکی اومدین پایین چون برتری ششمی وجود نداره،خسته شدم،فقط اینم بگم یه وقت فکر نکنین که من با نوشتن این حقایق قصد مسخره کردن دانشگاهمونو داشتماااا،نه اصلااا،من یکی که روزی هزار بارم خدارو شاکرم که حدالقل مسئولین یونی ما به مهربونیه مسئولین دانشگاه زنجان نیستن...
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:(این ترمم خاطره شد...):. |
اه ه ه ه ه ه امتحانا تموم شد ولی وقتی میرسیدیم پارکینگ دانشگاه بنده خدا تمام بدنش از بس تو راه با من سر و کله زده بود از هرس میلرزیدولی بعد اینکه امتحانا تموم میشد خوداییش حال و روز منو چونا موقع برگشت تو جاده دیدن داشت اگه در حد افتادن امتحانو خراب کرده بودیم من اینور از پنجره ی سمت چپ آویزون میشدم اونم از پنجره سمت راست٬ لبا تا نزدیک چونه ولو٬چشما پفی قرمز٬مرتبم چونا اعصاب منو خرابتر میکرد میگفت حالا چی بکنیم؟؟؟(تیکه کلامشه )ولی اگه میدونستیم پاس میشیم صدای ضبط تا مافوق صوت بلند٬من اینور فرمونو ول میکردم تکنو هرچی بود مثه باقی لحظات خوب و بد زندگیمون این ترمم گذشت و خاطره شد٬انشالله خاطره های خوب زندگی همه خیلی خیلی بیشتر از خاطره های بدشون باشه٬واسه منو رفقامم همینطور...
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|
| .:():. |
امروز هر ۴تامون
+
تاریخ ساعت نویسنده سرنتیپیتی
|
|

خداااااا جون بزرگیتو شکر،آخه یکیو میبینی میخواد تصادفم کنه یه








امروز هر ۴تامون
